تبليغاتX
•دِلِ من رانِمیفَهمَند آدم هایِ اینجایی•

•دِلِ من رانِمیفَهمَند آدم هایِ اینجایی•

چشمانم را می بندم وُ

به حوالی گریه های فردای تو

فکر می کنم

به سکوت نقش بسته روی دیوار،

اتاق های شلوغ بیمارستان

یا اخم های پیاپی یک پرستار !

از اتاقی که به آن گذشته می گوییم

رد شدیم و رسیدیم

به بیداری وُ شب های سرد دی ماه

پشت یک پنجره،با ملودی های یک تولد.

من در می زنم

تو

پنجره را باز می کنی !

نفس هات هدیه هایی گرم می شوند

برای درختانِ محتاج

و ابری کوچک از گرما

برای من

و خوزستان تابستانی می شود

پُر از دی ماه.


به دست های وحشی باد

شالت را بِسِپار

خورشید گورش را گم کند

هیچ برفی هم که آسمان نبارد

من نشسته ام امشب

روی گندم زار موهات

با هزار شعر و قافیه و تنهایی

برای پارو کردن.

با بغض های گلوگیر

برای پنهان کردن.

همین امشب که به رقص بادبادک ها باید

به شمع های واژگون کیک تولدت باید

همین امشب که باید به مهربانی اَت؛

آدم های اینجایی ات

حتی پسر های...

حسود باشم !


شنیده ام از دور ترین هواشناسی

طوفانی ست از جنس بهار

امشب، در نزدیکترین فاصله به شمع ها.

من اما

نوح که باشم

از طوفان و فوت و خشم لب هایت باز،

نخواهم گذشت.


دزدیده اند تو را

و من هنوز آرشه ی ویولن را

می کشم روی تنم،روی زخم ها،زجر ها وُ خستگی ها

آنقدر که اسب های جهان

پشت این ساز

نوازنده هایی از درد بشوند

دردیست

که با آتشفشان اسیرِ دستانت

دور کدام قبله می رقصی؟

بگذار فرض کنم گل هایش را؛

که پس می فرستی

اصلاً همه ی آنها را بسپار

به دست های خسته ی

مردی با لباس های نارنجی

او خوب می داند

با گل های روبانی،کاغذ های پیچ خورده؛

با نامه های من حتی

چکار کند...

دردیست،

و من دلم گرفته

گرفته تر از روبان های پیچ خورده

دور هدیه های اجباری

دلم گرفته

و هرچه بیشتر فعل های سوم شخص می نویسم

بیشتر مخاطب دردی می شوم

که غلاف کرده

گلویم ، خنجرش را

دردی که در اینجا به آن

بغض می گوییم.


کدام روانشناس بیشعور

در کجای دنیا

جرئت کرده برایم

نسخه های مسخره ی روانی

بپیچد برای فراموشی؟!

ای نیمه ی دزدیده شده !

من تو را

به شب های سردِ دی ماه،

من تو را

به دوستت دارم های غریب،

به کافه های دلتنگی،

به معنای تمام بودن ها،

بر می گردانم تو را.

شنیده ام از آن حوالی

کسی تو را دوست می دارد

کسی نه دیوانه نه روانی

کسی که حرف هایش دروغ نیست

یادت باشد

عقربه های برهنه ی این ساعت

هزار بار که شب های جمعه را

پشت سر بگذارند

از روی هم فرار می کنند،

دل می بُرند از هم.

او دل می برد از تو.

آن پسر دیوانه ی آن روز ها ولی

آن پسری که دل از خورشید و ابرها بُرید

پشت این پنجره ی تاریک نشسته وُ

گاه حرف هایش برای تو

آواز گنجشکی ست خسته

میانِ اتوبانِ طهران-کرج!

با این همه

اما

دوستت دارد هنوز...

                                          تولدت مبارک


|دوشنبه نوزدهم دی 1390| 22:36|سامان|


پشت این شیشه های مات

یا پلک ِسنگین چشمان من

تماشای تو در خواب

مثل مرز میان ملافه بود،

با رنگ روشن چهره ات در بیداری

که کسی باور نمی کرد

 

نزدیک می شدی

با قدم هایی تند

با چمدانی سنگین

که از میان لب هایش

شال های شلوغ

زبانه می کشیدند

و ساعتی که عقربه هایش

از روی دستپاچگی

دانه دانه ی شن بودند

 

آرام آرام

نزدیک می شدم؛

زل می زدم به تو

زل می زدم به قدم هات؛ به ساعت شنی

زل می زدم به این خواب

به اینکه با کدام دانه به پایان می رسی؟

 

شعرهای از قبل نوشته ام

بیشتر برای ماندنت بود،

تا آمدن

ولی من ، از جنس سکوت بودم

روی این میز ، مثل این فنجان شکستنی

که جز به دست های بی دقت تو

تن به شکستن نمی دادم.

هنوز می دویدی

آنقدر می تکاندی

خوابم را،شعرم را

آنقدر که هنوز

تپش های بازمانده در کلماتم

به دست هیچ پرانولی

درمان نمی شوند

 

این ساعت، این دقیقه ها ، نه

وارونه نمی شود

من اشتباه می کنم...

چمدانی که تو بستی

برای "آمدن" نه

برای "ماندن" بود ...

|سه شنبه پانزدهم آذر 1390| 21:49|سامان|

نيمه شب ها

دل تنگ ِ آغوشی می شوی

احساس هرزگی می کنی

آرام می خوابی

خواب تنگ است

بلند مي شوي

تن به اين ننگ می دهی

که تنهايی

که از ترس

دست هايت را زير بالش بردی

زير بالش غرق می شوی

درد داری

زخم هايت می ريزند

روی بالش

 روی تخت

زخم هايت گرسنه اند

تو ، سيری

مي خورند تو را

تکه تکه

تمام می شوی

روی این تخت؛ میان بازوان من

روی این تخت خيال ِ تو هرزه است و ناپاک

من دیر بیدار شدم

از روی تخت ولی

افتادی...

|چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390| 0:34|سامان|

نه اسمش عشق است،نه علاقه،نه حتی عادت، خریت محض است

 دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست ...
|یکشنبه پنجم تیر 1390| 23:2|سامان|


چشم هاي تو خواب

چشم هاي تو سخت

کودکانه

پازل هاي پانصد تکه

له مي شود مدام   

   خيال هاي تا خورده ي بی دليل



زیر یک سکوت کافی؛

می شود رقصید با چشم های تو !

بي هيچ ترانه اي تاريک

بي هيچ حرفي مبهم

و ساز هاي بي معني

من شک دارم هنوز

به تمام رقصنده هاي بي حيا


سلام مي کنند

ثانيه هاي شيطان

حين انتظار يک پاسخ

مي رسي

يک نگاه تو

يک ترانه

يک موسيقي

تمام مي شود

خيره اند همه

پاک مي رقصي
                     تو

                     من

                   اينجا
                                    ...

 برای سه ، چهار و پنج بهار نود ؛

|چهارشنبه دهم فروردین 1390| 13:2|سامان|

پشت تمام هفت سین های تکراری

دختری خوابیده با مو هایی رنگی

گم شده صدای بهار

روی سفره

نه سبزی هست ، نه سیبی

و تمام ماهی های قرمز می میرند

درست مثل تو ،

همان لحظه ی آخر !

هیچ اتفاقی در هیچ جایی قرار افتادن نمی گذارد

قرار برگشتن از خوابی چند ساله

گندم ها سبز نشدند

میوه ها نرسیدند

سمنو ها تلخ ،

و همه ی سیب ها به رنگ پاییز ماندند !



من هیچ ساعتی قصد بیدار شدن ندارم !مثل امشب ! مثل تو !



|یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389| 21:59|سامان|

نپـــرس از حال من دیگر !

                                این حال چشم های خشکیده

حال شاخه ی پاییزی

              برگ های مدهوش باد!

حس مشکوک جنون

حال من ،

             حال سراب ثانیه های گذشتن،

همین نبودن

             معمای نمــردن ها

    در من همه چیز خواب می رود امروز...

                               کجای این حال معنای پرسیدن می دهد ؟؟!!

|سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389| 17:20|سامان|

پاییز که می شود

سخت سرما می خورم من

درد می کند گلوی این شعر هم

می گیرد دلم

با صحنه ای تلخ

از طلاق لب های نازک برگ از درخت

پاییز که می شود

این درس است و

قصه ی سرد جبر و احتمال

وقت نمی کنم که

بمیرم هر روز برای تو

چند بار !

پاییز که می شود

یکی به تن لباسی زرد

پشت چشم های بسته ی من

می آید بی دندان و فین فین کنان

با دستانی پر از پنی سیلین

از تنهایی،

درد،

اندوه،

و نمی دانم من هنوز ؛

کجای این پاییز زیباست!

pic pasted from flickr.com            

|چهارشنبه چهاردهم مهر 1389| 16:7|سامان|

  بیست و دوم شهریور
 پای یکی به دنیا رسید
 برای من شناسنامه گرفتند
مرا از تو طلاق دادند
 زن گرفتند
و حالا زیر این بالش هرشب
زنی زشت در نبود تو
میخورد
 این خیال تلخ را !
|دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389| 5:5|سامان

یکی بر می گردد به دنیای تو امشب

ببین آسمان را

که از خورشید چقدر

باران باریده برایمان،

دستانت را باز کن کمی

پشت این خطوط موبایل

من سامانم

حال من خوب است

آرام ِ آرامم

صدایم نمی لرزد

اما تو باور نکن ...

 

*صدای سونات زیر گوشم،

حال من خوب؟؟

|سه شنبه دوم شهریور 1389| 22:1|سامان

Saman